تبليغاتX
.::به نام شاه شاهان عیسی مسیح::.



.::به نام شاه شاهان عیسی مسیح::.  

 


             صفحه نخست
             ايميل به مدير
             طراح قالب
             آرشيو وبلاگ
             وضعيت مدير در ياهو



 

نويسنده :


 

موضوعات :


 

آرشيو وبلاگ :


 


طراح قالب :

گالري قالب وبلاگ



 

رستاخیز شاه شاهان عیسی مسیح مبارک باد



+ نوشته شده در  Wed 26 Mar 2008ساعت 9:43 AM  توسط .::دیانا::.

 باز یاران

باز باران بی ترانه

گریه هایم عاشقانه

میخورد بر سقف قلبم

یاد ایام تو داشتن

میزند سیلی به صورت

باورت شاید نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فکر آنکه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توی دشت آن نگاهت

گم شدن در خاطراتت



+ نوشته شده در  Wed 19 Mar 2008ساعت 3:18 PM  توسط .::دیانا::.

 سیب

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

                                 سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست خش خش گام تو آرام آرام میدهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

                                             که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت



+ نوشته شده در  Sat 8 Mar 2008ساعت 9:26 PM  توسط .::دیانا::.

 من

 

در گوشه ای ایستاده ام و در اتاق تنهایی ام مینویسم

و تنها ضربان قلب خود را روی کاغذ روح میدهم

چیزی در قلبم نیست فقط یک مکان خالی و تهی که از مرگ تنم جلوگیری میکند

یک خلا جاندار

دیروز و امروز و فردایم مثل یک دسته پول یا یک دسته پاستور پر خشت بر میخورد

و من فقط معمولهایی روز و شب را طی میکنم

بعضی اوقات میپرسم که چرا از گفتن و یا حتی زمزمه کردن از عشق میترسم

و من فقط مثل یک اینه در نگاه دیگران هستم

خود را میبینند و بی احساس میگذرند

خدا تو که میدانستی اینگونه تنها میشوم پس چرا مرا افریدی

چه حکمتی در کار بود؟تنهایی

چرا برخی فقطروی بالش راحتی سر میگذارند و برخی دیگر فقط زجر و افسار در اینه زندگیشان بازتاب میشوند

ماهخود را در یک اینه دید و رد شد غافل از انکه قلب اینه تپید و اینه شکست

مثل مردی هستم که در جزیره ای روی کاغذ "عشق" را بازنویسی میکند تا ان را فراموش نمیکند

درام من فقط یک گراف جبری است.از نقطه ای کور به نقطه ای دیگر..فقط خط ونقطه

و در کوچه های خیس اشتی کنان حتی گربه ای هم از کنارم عبور نکرد

خدایا اینگونه حتی ضمیرم هم سست میشود و من فقط دلخوش به نوشتنم..دلخوش

اری این باطن و بازتاب قلب من است"تنهایی"

و تنها هم دم من یک قلم چوبی است

"یک قلم"

به چه قلبی شوک میدهی؟این قلب سالهاست که عنکبوت مرگ در ان تار تنیده

کاش خدا برای هر قلم فرشته ای میگمارد

تا برای رفتن قلم من به بهشت بهانه ای بود

اگر به بهشت بروم از خدا فقط یک همدم میخواهم و ان هم قلمم است

یک مداد با پوسته قرمز و سفید با باطن گرافیتی و روحی صبور

قلمی که تنهایی مرا پر میکند

میترسم حتی به بهشت هم نروم



+ نوشته شده در  Thu 6 Mar 2008ساعت 4:21 PM  توسط .::دیانا::.

 فرشته های کوچولو



+ نوشته شده در  Wed 5 Mar 2008ساعت 6:14 PM  توسط .::دیانا::.

 وبلاگ عزیزم تولدت مبارک

به به کیک آوردم بخوریم....

میدونین به مناسبت چیه؟؟؟تولد...امروز وبلاگم یه ساله شد...

حالا یه دست...یه هوراااااووووووووووووووووووووو...حمله...



+ نوشته شده در  Wed 13 Feb 2008ساعت 3:48 PM  توسط .::دیانا::.

 

تو را به جاي همه‌ي کساني که نشناخته‌ام دوست مي‌دارم

تو را به جاي همه‌ي روزگاراني که نمي‌زيسته‌ام دوست مي‌دارم

تو را براي خاطر دوست داشتن دوست مي‌دارم

براي خاطر عطر گستره‌ي بيکران و براي خاطر عطر نان گرم

تو را به جاي همه‌ي کساني که دوست نمي‌دارم دوست مي‌دارم.

براي خاطر برفي که آب مي‌شود، براي خاطر نخستين گلها

تو را دوست مي‌دارم، براي خاطر فرزانگيت — که از آن من نيست

جز تو، که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خويشتن را بس اندک مي‌بينم.

بي‌تو جز گستره‌اي بي‌کرانه نمي‌بينم

ميان گذشته و امروز

از جدارِ آينه‌ي خويش، گذشتن نتوانستم

مي‌بايست تا زندگي را لغت به لغت فراگيرم

راست از آن‌ گونه که لغت به لغت از يادش مي‌برند.

تو را براي خاطر سلامت

به رغم همه‌ي آن چيزهايي که بجز وهمي نيست دوست مي‌دارم.

براي خاطر اين قلب جاوداني که بازش نمي‌دارم.

تو مي‌پنداري که شکّي، حال آنکه بجز دليلي نيستي.

تو همان آفتاب بزرگي که در سر من بالا مي‌رود

بدان هنگام که از خويشتن در اطمينانم.

پل الوار



+ نوشته شده در  Tue 12 Feb 2008ساعت 4:13 PM  توسط .::دیانا::.

 

سلام سلام

من بازم اومدم ولی خیلی ناراحت شدم چون خیلیا رفتن

من بازم میآم فقط اومدم اومدنمو خبر بدم

دوستون دارم



+ نوشته شده در  Wed 6 Feb 2008ساعت 3:35 PM  توسط .::دیانا::.

 تولدت مبارک

امروزرو ...تولد شاعر بزرگوارمون رو تبریک میگم                                             

سهراب کاش هنوز در بین ما بودی...

تولدت مبارک

دوباره در تن ۱۰ سالگی فرو رفتم

دواره کودکی از دورها صدایم کرد

تمام شادی خورشید در نگاهم ریخت

به راز روشنی چشمه...آشنایم کرد.



+ نوشته شده در  Sun 7 Oct 2007ساعت 4:45 PM  توسط .::دیانا::.

 خجالتی

وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود

که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم

که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست .

من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم .

 من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم

.....................................................................................................................


تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد.

دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.

از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم.

وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي

معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه.

بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ،

به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم .

من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

...............................................................................................................


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت :

"قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم

که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم

با هم ديگه باشيم ،

درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم.

جشن به پايان رسيد .

من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ،

تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و

اون چشمان همچون کريستالش بود.

آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ،

 اما اون مثل من فکر نمي کرد

و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :

"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم .

من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

...............................................................................................................


يه روز گذشت ، سپس يک هفته ،

يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم

روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ،

 من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها

روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره.

 ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ،

قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ،

با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ،

با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت:

تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و گونه منو بوسيد .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم .

من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

.......................................................................................................


نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي کليسا ، اون دختره

حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت

و وارد زندگي جديدي شد.

با مرد ديگه اي ازدواج کرد.

 من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ،

اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم .

من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .

.................................................................................................................


سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که

من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ،

فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ،

يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،

دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته.

 اين چيزي هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه.

اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم.

من ميخواستم بهش بگم ،

ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه.

من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نيمدونم ...

هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

 

اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه !

..............................................................................................................
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ،

عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ،

منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه



+ نوشته شده در  Fri 28 Sep 2007ساعت 3:0 PM  توسط .::دیانا::.

 لينك باكس

 




 

درباره وبلاگ :



من آن غريبه ي ديروز...آشناي امروز...و فراموش شده ي فردايم...در آشنايي امروز مي نويسم تا در فراموشي فردا يادم كنيد
×××
اي طلوع روز هاي خوب...
و اي طراوت باغ
من نام ترا...
با رود بزرگ كوهستان رمرمه كردم
و آنگاه...تو اي من
و در آسمان خدا پيچيد
با تو خواهم زيست
و بي تو بايد مرد
من بي تو دردم...دريغم...تنها و خاموش
بيهوده و بيهوده
و ستاره ها بر من خواهند گريست
×××
diana_davis20002000



 

جستجوگر :



در كل اينترنت
در اين سايت


 


كل بازديد ها :

گالري قالب وبلاگ
jenzade
jadoogaran
فرِِِید(نشانی)
.::& برنامه & بوت::. ( میلاد )
8tam
بنیامین عزیز
دن رادکلیف
ارواح
دیدی دلم شکست
کدهای جاوا اسکریپت
من و خواهرم...
هللویا هللویا هللویا(سپنتا برادر عزیزم)
بنامی مهرباني كه ستايش كردنش خود نعمت است
دختراي شهرك مرواريد
My Dream
برادر گلم حمید
ôهک * بوتô
.::.:: AHWAZ-SONG ::.::. (میلاد)
برادر عزیزم پطروس


باز یاران
سیب
من
فرشته های کوچولو
وبلاگ عزیزم تولدت مبارک


تولدت مبارک
خجالتی
سلام سلام
قصه ی عشق 17
قصه ی عشق 16
قصه ی عشق 15
قصه ی عشق فصل 14
قصه ی عشق 13
قصه ی عشق 12
داستان عشق 11
قصه ی عشق 10
قصه ی عشق 9

انجمن طراحان ايران

آرشيو پيوند هاي روزانه